حرف حساب

مانند غـریـقی کــه پر از وحـشت آب است ،
می گردم و دستم پی یک تکه طناب است

دلتنگی و تنـهایی و انـدوه و صـبوری
این عاقبت تیره ی یک عاشق ناب است

آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
این آدم کوکی ، جسدی پشت نقاب است

یا مشکل ارســال پیام ، از دل مــا بود
یا منبــع گیــرنده ی قلـب تو خراب است

زایـیــده ی دردیـم و به بار آمـده ی عشق
در مکتب ما ، عشق فقط ، حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم ! ... حرف دلت چیست ؟
عاشق شده این شاعر و ... دنبال جواب است

 

محسن نظری

پرونده های جابجا

بعد از اینکه ، از خیانت های تو ، بو برده ام
درب و داغان؟ نه ! ... فقط ناراحت و آزرده ام

گاهگاهی می نشینم ، بی صدا ، در گوشه ای
طبق تشخیص مشاورها ، کمی افسرده ام

گاه ، از یک درد مبهم ، پشت بازوی چپم
سخت می نالم ، ... شبیه اینکه خنجر خورده ام

فصل تابستان شده ! ... اصلا حواسم جمع نیست
روزها را ، شصت روزی می شود ، نشمرده ام !

مطمئنم گفته بودی : با توام ، تا روز مرگ
من فقط شک می کنم گاهی ... مبادا مرده ام ؟

_ آی ، دکترجان ، کجایی ؟ این که باقرزاده نیست !
باز هم پرونده ها را ، جابجا آورده ام

 

محسن نظری

مرثیه ساز

بين جمع شاعران شهره حاضر نيستم
من فقط مرثيّه سازم ، من که شاعر نيستم

چند روزي مي شود ، مهر نمازم گم شده ست
بي نمازم بعد تو ، با اين که کافر نيستم

بس که با پير و جوان ، کارم به دعوا مي کشد
شهر فهميده ست ، من آسوده خاطر نيستم

فکر رفتن دارم اما ، پاي رفتن نيست ، حيف
خانه بر دوشم ولي ... فعلا مسافر نيستم  

در غزل ، گیرم خدا هم باشم اما هيچوقت
ذره اي ، مانند تو ، در عشق ماهر نيستم

گفته بودم مي روم ؟ ... باور نکن ! ديوانه ام
آه ! گلبانو ، ... تو مي داني که قادر نيستم

 

محسن نظری