نشسته ام ، ... به مُداوای زخم های تنم!
چه کرده ای تو ... که خون می تراود از سخنم؟

خبر رسیده ، به این خانه باز خواهی گشت!
بیا که لرزه بیاندازد عشق ، ... بر بدنم

مرا به مرز جنون می کشد ، ... تماشایت
سلام می کنم و ... وا نمی شود دهنم!

به اختیار خودم دل نبسته ام ، ... چه کنم؟
برس به داد من ای نازنین! ... که می شکنم

جهان کوچکم ، ... آغوش پر محبت توست
که بی تو سخت غریبم ، ... که بی تو بی وطنم

قسم به چشم سیاهت ، که قبله گاه من است
که بیت آخر این شعر عاشقانه ، ... منم !

 

#محسن_نظری