آهوی عمر

شَک میکنی به خویش و به باوَر نمیرسی!
ای زندگی! ... چرا تو به آخَر نمیرسی؟

این روزهایِ بد ، ... دو برابر که میدَوی ،
می بینی آخرش ، دو بَرابر ، نمیرسی!

هر قَدر بال و پر بزنی ، سَمتِ اوج ها
گُنجشکِ من! به پای کبوتر نمیرسی

آه ، ای نهالِ کوچکم ، این رسم زندگیست
قد می کشی! ... ولی به صِنوبر نمیرسی

آهویِ عُمر ، رفت و تو پایَت شکسته است!
بیهوده است ، ... جانِ برادر! نمیرسی

از دردِ زندگی به کِفایت کشیده ایم ، 
ای مرگِ نازنین ، تو چرا سَر نمیرسی؟

 

#محسن_نظری

دیوار

احساس عجیبی ست ، ... گرفتار تو باشم
در طالع من نیست ، ... سزاوار تو باشم

با دیده ی شَک می نگرم باز به تقویم ،
شاید که مقدّر نشود ... یارِ تو باشم

ای دوست! که بر شانه ی من تکیه نکردی ،
قسمت نشد اندازه ی دیوار تو باشم؟

لب می گَزم از درد ، ... لبت داغِ دلم شد
ای کاش که می شد ، نخِ سیگار تو باشم!

سخت است ، بخوابانَمَش این دیده ی تَر را
هر نیمه شبی ، تشنه ی دیدار تو باشم

سنگینیِ این غصّه به دوشِ تو زیاد است
رفتم! که مبادا که مگر ، بارِ تو باشم

 

#محسن_نظری