دیوار

احساس عجیبی ست ، ... گرفتار تو باشم
در طالع من نیست ، ... سزاوار تو باشم
با دیده ی شَک می نگرم باز به تقویم ،
شاید که مقدّر نشود ... یارِ تو باشم
ای دوست! که بر شانه ی من تکیه نکردی ،
قسمت نشد اندازه ی دیوار تو باشم؟
لب می گَزم از درد ، ... لبت داغِ دلم شد
ای کاش که می شد ، نخِ سیگار تو باشم!
سخت است ، بخوابانَمَش این دیده ی تَر را
هر نیمه شبی ، تشنه ی دیدار تو باشم
سنگینیِ این غصّه به دوشِ تو زیاد است
رفتم! که مبادا که مگر ، بارِ تو باشم
#محسن_نظری
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 12:33 توسط محسن نظری
|
می نویسم !