قلب سنگی

منم آن عاشق دیوانه ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده

نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !

تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟

به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟

تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !

چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟

 

#محسن_نظری

قسم

با خودم از شهر نگاه تو ... غم آورده ام
حرف جدایی نزن ای عشق ... کم آورده ام

با من بیچاره ، چرا این همه بد میکنی ؟
شکوه به درگاه خدا ، از ستم آورده ام

خشت به خشت بدنم ، بی تو در این خانه ریخت
از بغلت ، خاطره ی ارگ بم آورده ام

تا همه ی شهر ... بداند تو خدای منی ،
نام تو را ، جای گواه و قسم آورده ام

جان به کفم ! هر چه کنی ، باز نخواهی شنید
اینکه به ابروی خود از غصه ، خم آورده ام

 

#محسن_نظری