قلب سنگی

منم آن عاشق دیوانه ی وسواس زده ،
تو عروسی ، که به سر شاخه ای از یاس زده
نکنم پیش تو هرگز ، هوس باغ بهشت ...
که لبت طعنه به شیرینی گیلاس زده !
تو خودت معجزه هستی و ... بجز خالق عشق
چه کسی دست به این خلقت حساس زده ؟
به تو دلبسته ام آری ! ... چه سوالیست عزیز ؟
که چرا دزد ، به یک معدن الماس زده ؟
تو خدا بودی و من ، بنده ی بی طاقت تو ...
که شدم خسته از ایمان و ، از اخلاص ، زده !
چه کنم دلبرکم ... قلب تو سنگ است ... دریغ !
چه کسی دیده که سنگی ، دم از احساس زده ؟
#محسن_نظری

می نویسم !