حوصله ی آبشار

دلبر رسید ، ... از دلم اما بهار رفت
مانند آب ، ... حوصله از آبشار رفت
قلبم حریف طعنه ی چشمان او نشد
از ماجرای کهنه ی عشقش کنار رفت
جز غم کسی رفیق و خریدار من نشد ،
مانند سکه ای که از او اعتبار رفت
در درس عشق ، راز غریبی نهفته بود
از ترس بر ملا شدن ، آموزگار رفت
ما هر چه دام ، در دل صحرا گذاشتیم
بیهوده بود نقشه ، ... که فصل شکار رفت
ماندم ! ... نه اینکه شوق سفر در دلم نبود ،
از بس که غرق یاد تو بودم ... قطار رفت
#محسن_نظری


می نویسم !