حوصله ی آبشار

دلبر رسید ، ... از دلم اما بهار رفت
مانند آب ، ... حوصله از آبشار رفت

قلبم حریف طعنه ی چشمان او نشد
از ماجرای کهنه ی عشقش کنار رفت

جز غم کسی رفیق و خریدار من نشد ،
مانند سکه ای که از او اعتبار رفت

در درس عشق ، راز غریبی نهفته بود
از ترس بر ملا شدن ، آموزگار رفت

ما هر چه دام ، در دل صحرا گذاشتیم
بیهوده بود نقشه ، ... که فصل شکار رفت

ماندم ! ... نه اینکه شوق سفر در دلم نبود ،
از بس که غرق یاد تو بودم ... قطار رفت

 

#محسن_نظری

ملاک عشق

نگو که یــاد تــو با گریــه پـاک خواهد شد ،
که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد !

تمـام مـردم اگـر از تـو روی گــردانند ،
کسی برای تو اینجا ، هلاک خواهد شد

اگر بهای تو مرگ است ، جان که چیزی نیست
اشاره کن به تنم ، سینه چاک خواهد شد !

بخند و جلــوه گری کن ، که رنگ لبهایت ،
برای باده فروشان ملاک خـــواهد شـد ... !

به جز دلـم که به دستت سپرده ام ، تنها
"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد

بگــو بمیرم اگر انتــظار ، بیــهوده سـت ...
که بی تو زندگی ام ، هولناک خواهد شد

 

#محسن_نظری

اعتراف

وقتش شده اقرار کنم ... معصیتم را
تا خوب تماشا بکنی ... شخصیتم را

یا از دل من بگذر و بگذار بمیرم ،
یا حوصله کن تلخی و حساسیتم را

جذب تو چنانم ، که اگر خُرد شوم ، باز
هر ذره ی من ، حفظ کند خاصیتم را !

مرد است ، ولی مرد ، مگر اشک ندارد ؟
اینقدر نزن بر سر من ، جنسیتم را !

کاش این غزلم ، بعد تو ناخوانده بماند ،
تا عشق ، به یغما نبرد ... حیثیتم را

در قلب من اندوه بزرگیست پس از تو
از من به رقیبان برسان تسلیتم را ...

 

#محسن_نظری