شوق دریا

گرچه در دنیای من ، جز غصه چیزی جا نداشت
هیچکس غیر از تو ، قلبم را به بودن ، وا نداشت

آنچه ما از زندگی دیدیم ، از روز الست
این همه پیمان و شرط و شاید و اما نداشت !

تیشه ی فرهاد اگر چه ، بیستون را خاک کرد
آخرش آنقدر داغان شد ، که دیگر نا نداشت

فکر دیروز و غم امروز ، ما را می کشد !
کاش دنیا لااقل اندیشه ی فردا نداشت ... .

ماهی دلتنگم از مرداب تنهایی گذشت
منتها وقتی که دیگر شوق دریا را نداشت

 

#محسن_نظری

تردید

ای قلب داغ دیده ی تنها و بی قرار
پس چیستی به جز شبحی در دل غبار ؟

یا همتی بکن که کمی خوبتر شوی
یا بی صدا و ساده ، بکش دست از انتظار

تردید دارم ... آخرِ این انتظار چیست؟
شاید بمیرم و نرسد ، ... باز هم قطار

غیر از زوال و دغدغه در ظرف عمر نیست
کافیست ، هر چه خوردم از این شهد ناگوار

پایان ماجرای من ای عشق ، اگر بد است
من را میان دلخوشی و غم ، نگه ندار

 

#محسن_نظری

میثاق

هر شب به یادت ، دیده بر آفاق دارم
پژمرده ام ، اما دلی مشتاق دارم

من، هم ردیف درد و هم معنای عشقم
بَذرم ، ولی در سر هوای باغ دارم !

از سرخی لب های مانند شرابت ،
مستم چنان که ، حکم صد شلّاق دارم

جز بازتاب عشق تو ، در چهره ام نیست !
هر چند ، از عشقت به صورت داغ دارم

یک روز از هجر تو خواهم مُرد ، اما
من زنده ام ، تا با غزل ، میثاق دارم

 

#محسن_نظری