درمان

بگذار ، از یک بغض و یک تکـــرار بنویسم
از اشک ... روی دسته ی گیتار بنویسم

دلتنگی ام امروز ، یک سالش شده بگذار
از روزها و ... حسرت دیـــدار بنویسم

بگذار حالا که نفس گرم است ، بنشینم
از آاااااااه های خسته و کشدار بنویسم

بی پرده بنویسم پریشانم ، دلم تنگ است
حتی اگر آن را همین یکبار ، ... بنویسم

کاغذ نباید تر شود ! ... خوب است دردم را
بر شانه های خســته ی دیــوار بنویسم

غیر از نوشتن ، هیچ درمانی برایم نیست
بانوی مهتابی ، ... فــقط بــگذار بنویسم !
 

محسن نظری

حیف شد !

 

ای که دنیا بی تو ، هرشب می شود دشوارتر
از تو بیزارم ! ولی ... از زندگی بیزارتر

بعد از این حتی غزل با من غریبی می کند
احتمالا مدتی را ، می شوم کم کارتر

قرص هایم ، باعث تسکین اعصابم که هیچ !
می کند این قرص ها ، آخر مرا بیمارتر

قلب تـنگت بیش از این جایی برای من نداشت
صبر کن ! شاید که پیدا شد ، دلی جادارتر

سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ
کاج باید می شدم ، ... وقتی شدم پربارتر

حیف شد بانو ! که پیش از این تو را نشناختم
دلبــر مـه پیـــکرـ ، از اژدهــا خونخوارتر 
  

 

محسن نظری

مـن آمده ام از لب تــو ، قـند بسازم

من آمـده ام از لـب تــو ، قـند بســازم
از قصه ی دلــدادگی ام ، پـند بسازم

دارم نگـران می شـوم از طول جدایی
با غصه ی دوریّ تو ، تا چند بســازم ؟

باور کن عزیزم ! دلم آنقدر که تنگ است
میخواهم از این سینه ، کمربند بسازم

من زیر فشار غم تو .... صخره ام ، اما
باید که از این صــخره ، دمـاوند بسازم

من آمده ام جان بدهم ... عشق بگیرم
از این همه انـکار تو ، ... سوگند بسازم

من آمــده ام ، تــا کـه به امــید خـداوند
از گریــه ی شب های تو ، لبخند بسازم 

 

محسن نظری