بهار

تو از سفر که می آیی ، بهار می آید
دوباره خنده به این روزگار می آید

تو میرسی و من از دل ، دوباره می پرسم
چگونه با غم دوری ، کنار می آید ؟

هنوز عکس تو را توی دفترم دارم
هنوز روی نگاهت ... غبار می آید

ببین که بی تو جهانم چقدر دلگیر است
نَفَس بدون تو حتّی ، چه کار می آید ؟

چنان به عشق تو آلوده ام که بعد از مرگ
هنوز از کفنم ، ... بوی یار می آید

مرا ببوس و به آتش بکش ، تمام مرا
که عمر رفت و ... صدای قطار می آید !

 

#محسن_نظری

شوق یک بوسه ...

شوقِ یک بوسه به لبهای تو نازل شده است
چشمَم از هرچه بجز چشم تو غافل شده است

ای تماشای تو ، شیرینیِ هر لحظه ی من !
زندگی بی تو ، مرا زهرِ هلاهل شده است

بار کفّاره ی هر رکعت من ، گردنِ توست
من نمازم ، به تماشای تو باطل شده است

حیف از این دل که چنین کشته و بازندهء توست
حیف از آن چشمِ چون آیینه که قاتل شده است !

مثل یک معجزه ، امشب به تو برمیگردم
مثل یک شاعر دیوانه که عاقل شده است

دل به جان آمده ، پس جانِ دلم ، زود بیا !
گرچه تأخیر ، برایت متداول شده است !

 

#محسن_نظری

جبر

به کاخ های ترک خورده ، اعتباری نیست
ببین که عاشقت ، انسان استواری نیست

کلاغهای سیاه از زمین ما رفتند
خبر رسیده که امسال ، نوبهاری نیست

ببار ابر بهاری ... ببار بی حاصل
ببار ... گرچه دلم را شکوفه زاری نیست

نه طاقتی و نه صبری ... نه حال و احوالی
نمانده است صبری و ... بردباری نیست

نگو که منتظر بازگشت من هستی
که از دلی که شکسته ست ، انتظاری نیست!

همان دلی که به آتش کشیدی و رفتی
همان که جز تو ، دلش پایبند یاری نیست

کجا روم که غمت ، دست ... از سرم بکشد؟
که جز به سوی خودت ، مقصد و قطاری نیست

نه هیچ پادزهری ... نه هیچ دارویی
دوای هق هق شب های بی قراری نیست

شب و نیاز تو و ... غصه ای که درمانش
بجز ترانه ی غمگین بختیاری نیست

تمام فلسفه ی عشق پاک ما این بود
که عاشقی اجباری ست ، اختیاری نیست

 

#محسن_نظری