سکوت

بگو چه درد عظیمی به جانم افتاده ست ؟
چنین ، که طعم جهان از دهانم افتاده ست
به سیل و آتش و طوفان ، بگو که برگردند !
که بی تو ، زلزله بر آشیانم افتاده ست
مرا پس از تو هر آنکس که دید ، با خود گفت ،
شهابِ بخت من ، از آسمانم افتاده ست !
چه غم ، ملامت مردُم ؟ ... که شیشه ی عمرم
به دست دلبر نامهربانم افتاده ست ...
به یاد عشق تو ، عمری سکوت خواهم کرد
که بی تو واژه ی عشق از زبانم افتاده ست ...
#محسن_نظری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ ساعت 1:55 توسط محسن نظری
|
می نویسم !