قسم

با خودم از شهر نگاه تو ... غم آورده ام
حرف جدایی نزن ای عشق ... کم آورده ام
با من بیچاره ، چرا این همه بد میکنی ؟
شکوه به درگاه خدا ، از ستم آورده ام
خشت به خشت بدنم ، بی تو در این خانه ریخت
از بغلت ، خاطره ی ارگ بم آورده ام
تا همه ی شهر ... بداند تو خدای منی ،
نام تو را ، جای گواه و قسم آورده ام
جان به کفم ! هر چه کنی ، باز نخواهی شنید
اینکه به ابروی خود از غصه ، خم آورده ام
#محسن_نظری
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 12:12 توسط محسن نظری
|
می نویسم !